|
اسفندیار در آزمایشگاه
راویان اخبار و طوطیان شکر شکن شیرین گفتار چنین روایت کنند؛که روزی اسفندیار روئین تن را دردی در تن افتاد؛آنچنان که جملگی طبیبان از معالجت وی عاجز گشتندی و زه آب دیدگان گشوده و اظهار عجز نموده,تشخیص قطعی به جواب حتمی آزمایش حوالت کردند:
دکترش گفت بایدCBCدهی هم شمارش Whiteرا هم U.C دهی!
مادرش گفت:ما کجا باید رویم؟ هر کجا گویی تو آنجا می رویم
گفت فرزند،جرجانی بهتر است آزمایشگاهش کمی آنورتر است
گفت دکتر،رو به دانش مستقیم! تستها را دستی گذارد این حکیم!
القصه روئین تن با دلی خسته و پشت از بار درد شکسته؛آسه آسه،رفت تا آزمایشگاهی که دکتر خواسته؛
گرز بر دوش و خود بر سر به پذیرش رفت یکسر
نسخه ای از جیبش استخراج کرد جای پنج شش نفر اشغال کرد
گفته آمد اندکی صبر ای پسر گفت جان روئینت همی آید به سر
درد روئین تنت را می کشد می نبینی آه از دل می کشد؟
چند گاهی بدین منوال رفت تا که اسفندیار خود از حال رفت
تا به هوش آمد مادر را گفت ننه! تا به کی باید نشینیم این همه؟
ساعتی بگذشت و نامش ناگهان از فراز آمد چون گرزی گران
فی الجمله اسفندیار مهای نمونه گیری شد و ترسی بر او غالب آمد که همگی ضربات گذشته که بر پیکرش نشسته را فراموش و چون موش شد:
تو گویی که او نام رستم شنید چونکه نا گه لرزه ای بر او تنید
و اصحاب خرد نیک می دانند که این لرز نه از بهر رستم بود بلکه از ترس سوزن بود!و چنین شد که:
تن روئین بر نشتر مویین سپرد مادرش هم با گلایه اشکهایش می سترد
سپید پوش همکار هم نگاهی عاقل اندر سفیه بر آن پیکر رفیع انداخت و نشتر به دست بی محابا قصد دستش نمود.و شوری از وی براگیخت چنانکه پلنگان از گوران!
چنین گفت سپید پوش به اسفندیار این زره رو از تنت زود در بیار!
تا که گفتم؛مشت خود را باز کن هم شمارش تا به ده آغاز کن
نشتری زد تیز و تک بر آن سوار کو همی گفت این جهان شد تار تار
القصه روئین تن همچنان پیچان از درد گران بر بازوان انگشت را روی پنبه می فشرد.مادرش هم اشکهایش می سترد.هنوز لختی نگذشت که روئین تن بی صبر از جای کسست:
گفت منشی را پس جواب ما کجاست؟ اینچنین معطل نمودن کی سزاست؟
گفت منشی که تستت Statاست حداکثر انتظار یک ساعت است
و هنوز بقیتی از ساعت معهود،مانده بود که جوابی بر وی عرضه گردید خواندنی!
بر گرفته از خبرنامه علوم آزمایشگاهی نوشته فرهود صفرنیا
|