|
دانه می چیند کبوتر ،
به سر افشانی بید
لانه می ساخت پرستو
به تماشا خورشید .
***
صبح ، از برج سپیداران ، می آمد باز
روز ، با شادی گنجشکان می شد آغاز .
***
نغمه سازان سراپرده دستان و نوا
روی این سبزه گسترده سراپرده رها
***
دشت ، همچون پر پروانه پر از نقش و نگار
پرزنان هر سو پروانه ی رنگین بهار
***
هست و من یافته ام در همه ذرات بسی
روح شیدای کسی نور و نسیم نفسی
***
می دمد در همه این روح نوازشگر پاک
می وزد بر همه این و نور و نسیم از دل خاک
***
چشم اگر هست به پیدا و ناپیدا باز
نیک بیند که چه غوغاست درین چشم انداز
***
مهر ، چون مادر ، می تابد ، سرشار از مهر
نور می بارد از آینه ی پاک سپهر
***
می تپد گرم هم آواز زمان قلب زمین
موج موسیقی رویش ! چه خوش افکنده طنین
***
ابر می آید سر تا پا ایثار و نثار
سینه ریزش را می بخشد بر شالیزار
***
رود می گرید تا سبزه بخندد شاداب
آب می خواهد جاری کند از چوب گلاب
***
خاک می کوشد تا دنه نماید پرواز
باد می رقصد تا غنچه بخواند آواز
***
مرغ می خواند تا سنگ نباشد دلتنگ
مهر ، می خواهد تا لعل بسازد از سنگ !
***
تاک صدبوسه زخورشید رباید از دور
تا که صد خوشه چو خورشید بر آرد انگور !
***
سرو نیلوفر نوشکفته نوخاسه را
می دهد یاری کز شاخه بیاید بالا
***
سرخوشانند ، ستایشگر خورشید و زمین
همه مهر است و محبت ، نه جدال است ونه کین
اشک می جوشد در چشمه ی چشمم ناگاه
بغض می پیچد در سینه ی سوزانم آه
پس چرا ما نتوانیم که این سان باشیم
به خود آییم و بخواهیم
که انسان باشیم !
|